پارت دوم :

برخلاف همیشه چراغ‌های روشن و رنگی مجتمع‌های خرید در تاریکی شب، احساس امنیت را به وجودم القا نکرد. گذشته‌ی سیاه در پس ذهنم دهان گشوده بود تا در این شب روشن، آرامشم را یک‌جا ببلعد. بغض دستی بی‌رحم شد و گلویم را سخت فشرد. دلم می‌خواست گریه کنم، اما به‌سختی خود را کنترل کردم.

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نوشین سیفی

    0

    تا اینجا خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💖

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    ادامه موضوع

    ۱ سال پیش
  • خانم میم

    2

    متن یه طوری قویه انگار توی رمانم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ماماسی

    2

    عالی و جذاب💗💗💗💗

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    💗💗💗

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    خیلی عالی بود. مرسی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • همتا

    1

    اونقدر خوب از حال و هوای افرا نوشته شد که ترسش رو با بندبند وجودم احساس کردم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘😘😍

    ۱ سال پیش
  • نیلما

    1

    کافیه آدم ذهنش درگیر ترس باشه تا هر کسی از این ضعف به نفع خودش سواستفاده کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ سال پیش
  • همتا

    2

    شمال و تاریکی شب و فضای رازآلود و توصیف قوی. خیلی عالی بود.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘😘❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!